سلام بر تو ای منتهی آمال و آرزو هایم... سلام بر تو ای سخاوتی که چشم هایت را بر من دریغ نکردی و ای پاس مهری که مرا در اقیانوس چشمت غرق کردی...
سپاس تنها شایسته ی توست... گوهری تویی...تویی گوهر هستی...تهیهار تویی...تویی جلوه بودن ... تو معنی بودن ... تنها تویی که هستی...تنها تو را می خواهم و تنها از تو می گویم و تنها از تو می شنوم...ای که مرا خوانده ای...راه نشانم بده... از لب لعل رخت ... جام مدامم بده...گیسوی تو می دهد...خرمن عقلم به باد....دین و دلم ، شاه من ، اذن نگاهم بده....حیف که آینه ها
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
سلام بر تو ای آتش ... سلام بر تو ای هیمه ...
سلام بر تو ای بال و پر...روز و خورشید ام شده تو ... شب و مهتاب ام شده تو ... یاد و یادواره ، همه تو ... گاه و بی گاه ، همه تو ... می سُرایم، همه تو ... می چکد اشک ، همه تو ...من نشسته ام بَرِ هیمه ... کیش و مات توام، همه تو ... مرغ ققنوس ام لیک خاموش ... همه آواز سر دهم ، همه تو ... هیمه ام همان پَرِ من ... می کَنم دل ز پَر، سَر تو ... می زنم آتشی به خرمن مَن ... تا فقط تو مانی ، همه تو ... منِ سوخته ، منِ خاکستر ... توِ مانده ... توِ یعنی "فقط توی
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
سلام ... ...دوباره آفتاب فرود آمد و ماهتاب برآمد...
...دوباره پرده ی شب بر گیتی افکنده شد ...رفته رفته خاک و گل می خوابند... ...نوبتی هم باشه نوبت بیداری چشمه هاست ... ... صدای زمزمه اش را هنوز می شنوم ... ... گویا هماوردی بر خود می طلبد ...وه! عجب نبردی!!! عجب چالشی !!! عجب پرسشی!!! با جوش و خروش می گوید ... ... من چشمه ی کیمیا هستم ... ... اینجا خانه ی گوهری است ... ... تعلل نکردم ... با سر به درون چشمه پریدم ...گفت ... عجب !!! ... امیدوارم همانگونه که آمدی، فرار نکنی... ... ادامه داد ... چا
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
... زیبا سایه ای، مرا تعقیب می کند ...
... تعقیب من؟! نه گمانم ؟! که من نی ام ...
... در لابه لایِ آینه هایِ شکسته یِ هر روز و شب ...
... هر دم تویی که خودت را تعقیب می کنی ...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
سلام بر تو ای خورشید سفر کرده من ...
...چشمانم به راه خشک شد ...
... از بس ز دوری ات گریستم مرا دیوانه خواندند...
۰۰۰ برای همین شب نشین شده ام...
... دیری است آسمان شهر مرا غم گرفته است...
... خورشید من برای چه تاخیر کرده ای...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
راستی کی نوبت ما می شود؟... تا که مای بی من تنها شویم ...
قاف باشی تا ابد تنها تو راست ....
قاف بودی قاف هستی ، قاف مستی بود ماست...
به راستی؟!... واژه ها جادو می کنند... یا تو بر آن می دمی؟!...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
سلام بر شب و سکوت عاشقانه تو ... سلام ای سپیده صادق صبح...
خوش آمدی ای رسول پنجم عشق... خوش آمدی ای نشان دولت عشق...
بتاب زلف کمندت به دور همت من...مگر که زلف تو گیرد غم از فراق تو...
شکوفه ها ی مهر همه از صفای توست ... تمام مهر در نظرم تمام توست...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
شب شد دوباره دگرگون شد آسمان من...وش می زند جواهر چشمم به یاد تو...
این را فقط برای تو گفتم ایها الحبیب... آسایش بدون تو، نیاسودن بهتر است...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
دل تو از من دلداده گرفتی... من بیدل چه کنم؟!...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
مسحور شب زلف کمند یلدای تو بودم...
گر قلب من از آتش عشق تو بسوزد...
خاموش مکن ... تا که ز انوار کمشکات تو باشم...
کی فهمد همی حرف دلم شعر فروشان ...
حاشا که در این خانه اگر گوش بدیدم...
گر گنج نهان بر تن این تار بدیدی...
هش دار مگر قاف شود راهنمایت ...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
هیهات هیهات هیهات!!!... از اخلاص...
داعی بیا و بگذر از این الهه ی عشق ...
کاین بت ز خودپرستی قربان نمی پذیرد...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینی