خرید بک لینک

سلام ...

...دوباره آفتاب فرود آمد و ماهتاب برآمد...

تصمیم کبری ...

...دوباره پرده ی شب بر گیتی افکنده شد ...

رفته رفته خاک و گل می خوابند...

...نوبتی هم باشه نوبت بیداری چشمه هاست ...

... صدای زمزمه اش را هنوز می شنوم ...

... گویا هماوردی بر خود می طلبد ...

وه! عجب نبردی!!! عجب چالشی !!! عجب پرسشی!!!

با جوش و خروش می گوید ...

... من چشمه ی کیمیا هستم ...

... اینجا خانه ی گوهری است ...

... تعلل نکردم ... با سر به درون چشمه پریدم ...

گفت ... عجب !!! ... امیدوارم همانگونه که آمدی، فرار نکنی...

... ادامه داد ... چالش این است ...

... چه می خواهی بشوی؟....

انتخاب کن ... استقامت کن .‌‌.. برنده شو ...

بغض کردم ...

چشمه ای در چشمانم پدیدار شد....

موج زد ... چشمه ترسید ...

گفتم ... نترس ... صبور باش ...

... می خواهم " ق " شوم ...

چشمه گفت ...

برای چه می خواهی شبیه اش شوی؟! ...

گفتم...

شبیه نه!!! می خواهم خودش شوم ...

چشمه جوشید... خروشید ... سما کرد ... و چنین گفت...

... عکس روی تو چو در آینه جام افتاد...عارف از خنده می در طمع خام افتاد ...

... حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد ... این همه نقش در آیینه اوهام افتاد...

... این همه عکس می و نقش نگارین که نمود... یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد...

... غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید ... کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد ...

برچسب: نویسنده: ستایش حسینی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:52

صفحه بندی