که هر چه هست و نیست فدای جانان باد...
دوباره در طلب شاه شمشاد قدان...
به سر شوم اندر خم غدیرستان...
به نیلبکی برکنم جلد خویشتن باز...
دوباره بشویم به می غم روزگار دراز...
به کس نگویم از آن حلقه ی هزار افسون...
زمانی واژه گریخت که من شدم مجنون...
دگر ز چه گویم ای نگار بی همتا...
دگر به واژه" تو" نمی دهم معنا...
که در پس یک " تو" صد "من" است انگار...
کنون اگر شبم و اگر تاریک...
به صبح امیدت سپرده ام تقدیر...
اگر چه کسی از من سخن نشیند...
"ز دام شر سلام هوشیاران برهید...
به وادی پردرد قاف قدم بنهید...
ز آتش است که پخته شود هر آنچه بودش خام...
و گرنه انتهای فسانه ققنوس نبود در نار...
اگر که تحمل نمی کند واژه ها امانت را...
بدان که ندارند جمله خلایق توان درکش را...
یکی ز همه می شود کلِ نگار...
که معنی آینه می شود نگارِ کلِ نگار...
نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:55 توسط ق و دیگر هیچ...|
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک...ما را در سایت مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50