
سلامی به گرمای نگاه تو ... به بلندای ردای تو ... به پژواک ندای تو...خسته و نالان دوباره به درگاه ات آمدم...کاش امشب از نو پیاله بگردانی و اندر تهی باده ام چنان پر کنی که عکس رخت در آن پدیدار شود...امشب دوباره دست به قلم بردم تا دوباره فقط از تو بنویسم...از دلتنگی هایت...از زخم های صله بسته...از خون های به دل شده...امشب آمدم از اسرار بگویم...از قاف بگویم... نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:50 توسط ق و دیگر هیچ...| Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
سلام به حیات... سلام به زندگی ...سلام به تو یعنی قاف... خورشید تو بود که مرا از قعر فطرت بیرون آورد...ای والشمس والضحی ها نور مهتاب تو از من مرا پاک کرد...والقمر اذا تلها و الیل اذا یغشی ها...آری که اگر شب تار نبود هرگز جوانه عشق از دل سنگم بیرون نمی زد سپیده صبح تو مرا از شب تنهایی بیدار کرد...ای والنهار اذا تجلی جای جای جهان را به دل گشته ام...لیکن به غیر تو هیچ منزلی نبود......
ادامه مطلب